تبليغاتX
از دل تا قلم


از دل تا قلم

هر آنچه دل میخواهد

 

  


 زهرا که از فروغش عالم ضیا گرفته 

 دین نبی ز فیضش نشو و نما گرفته 

  مریم زمکتب او درس حیا گرفته 
 
جشنی به عرش اعلی بهرش خدا گرفته 

 

دروازه های آسمان گشوده می شوند و بارانی شگفت ، زمین را فرا می گیرد.

مدینه ، لبریز عطر یاس ، با چشمانی گشاده تر از هر روز ، بیستمین روز 

جمادی الثانی را دیدار می کند.

دروازه های آسمان گشوده می شوند و فرشتگانی بی شمار ، هلهله کنان 

فرود می آیند. چشمان خدیجه (س) خیس لبخند می شود و محمد (ص)

شادمان و بی قرار ، کودک را در آغوش می کشد.

فاطمه (س) متولد می شود ؛

دختری که مادر پدر است و خیر کثیر . . . 

خورشیدی که یازده ستاره دنباله دار را در آسمان امامت ، مادری کرد.

مشرکان پیامبر را ابتر خواندند و خداوند ، فاطمه را کوثر نامید ؛

          اِنّا اعطیناک الکوثر فَصَلِّ لِرَبِّکَ واْنْحَرْ * اِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَر

فاطمه متولد می شود ؛کسی که سپیده دمان ، دیدگان روشنش را سجده می کنند

و کوه ها قامت قیامت را به احترام برمی خیزند .

زنی شگفت که عفتش سرلوحه همیشه زنان تاریخ است . درختی تناور 

که ریشه در آسمان داشت و پرنده های نور ، بر شاخه سبزش آواز خواندند .

فاطمه می آید؛ او می آید تا دختران زنده به گور شده عرب ، غرور زن بودن را

از بین خروار ها خاک،حس کنند.

فاطمه، فریادی سرخ است در کوچه های مظلومیت علی (ع) . . . 

می ایستد تا خانه نشینی علی (ع) را نبیند و این گونه است که پرهای سپیدش

در هجوم تیرهای کینه به خون می نشیند.

فاطمه می آید،می ایستد و می ماند تا زمینیان،

حضور ملکوتی اش را آسمان شوند. میلادش نورباران !

. . .

مادرم ! ریحانه آفرینش که قداستت را وامدار زهرایی ،

 روزت مبارک

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:20 توسط عاطفه| |

تمنا

من که در تنگ برای تو تماشا دارم


با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟


دل پر از شوق رهایی است ، ولی ممکن نیست


به زبان آورم آن را که تمنا دارم


چیستم ؟! خاطره ی زخم فراموش شده


لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم


با دلت حسرت هم صحبتی ام هست ، ولی


سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم ؟


چیزی از عمر نمانده ست ، ولی می خواهم


خانه ای را که فرو ریخته برپا دارم


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 22:26 توسط عاطفه| |


دلم دیوانه ی توست

در خلوت دلم ، در همنشینی با غم ها ببین که چگونه میریزد اشک از این چشم ها

این چشم های خیس ، همان چشم هاییست که تو خیره ی آن بودی در لحظه ی دیدار

میفهمی معنای دلتنگ شدن را ؟ میفهمی معنی انتظار را ؟

نه ! دلتنگی آن نیست که مرا اینگونه محکوم به سکوت کرده است 

انتظار آن نیست که اینگونه مرا محکوم به بی قراری کرده است

خیالی نیست ، من همچنان با خیال تو سر میکنم 

پس بیخیال . . . 

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 22:26 توسط عاطفه| |

وقتی که نباشی . . .

کوچه وقتی که نباشی ، رگ خشکیده شهره 

ماه تو گوش خونه گفته ، دیگه با پنجره قهره 

سقف دل بستگی بی تو ، واسه من سایه نداره 

دلم از روزی که رفتی ، دیگه همسایه نداره 

تو پی کدوم ستاره ، پشت ابرا خونه کردی 

رفتی و چیزی نگفتی ، گریه رو بهونه کردی 

من سوال ساده تو ، تو جواب مشکل من ، 

رد پای رفتن تو ، روی صحرای دل من ،

وقتی آسمون شبهام ، زیر سایه چشاته 

 وقتی حتی این ترانه ، رنگ غربت صداته 

نمیذارم این دوراهی ، سر راه ما بشینه 

 نمیذارم این جدایی رنگ فردا رو ببینه 

شب و با فانوس اشکت ، میبرم به روشنایی 

 با تو میرسم دوباره ، به طلوع آشنایی 

میدونم هرجا که باشی ، دل تو اهل همینجاست 

واسه ی منو تو اینجا ، اول و آخر دنیاست


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 23:28 توسط عاطفه| |


هوای تو

بیا تا پیدا شم ! توباش تا من باشم

 

هنوز میشینم به هوای دیدن تو . . .

 

تو با این دل کندن کجا ؟ رفتی بی من بگو

 

نزدیکم به شب رسیدن تو 

 

بیا که رها شم از این همه درد 


که صدا شم از این شب سرد

 

که تموم بشه فاصله ها

 

بیا که من از تو خسته ترم


 که من از من بی خبرم 

 

به هوای خونه بیا

 

تا پیدا شم ! توباش تا من باشم 

 

هنوز میشینم به هوای دیدن تو . . .

 

تو با این دل کندن کجا ؟ رفتی بی من بگو 

 

نزدیکم به شب رسیدن تو

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 17:12 توسط عاطفه| |

از من بگذر

غمگین چو پاییزم از من بگذر

شعری غم انگیزم از من بگذر

سر تا به پا عشقم،دردم ،سوزم

بگذشته در آتش شب، چون روزم

بگذار ای بی خبر بسوزم

چون شمعی تا سحر بسوزم

دیگر ای مه به حال خسته بگذارم

بگذر و با دل شکسته بگذارم

بگذر از من تا به سوز دل بسوزم

در غم این عشق بی حاصل بسوزم

بگذر تا در شرار من نسوزی

بی پروا در کنار من نسوزی

همچون شمعی به تیره شب ها

می دانی عشق ما ثمر ندارد

غیر از غم حاصلی دگر ندارد

بگذ زین قصه ی غم افزا

غمگین چو پاییزم

از من بگذر . . . 





نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 22:49 توسط عاطفه| |

قرارم باش

در جاده های غرق ابهام

دنبال تو می گردم آرام 

در دشت ها ، گلگشت ها

آغاز راهم 

در قله های خفته در مه

در جنگل آشفته در مه

لبخند تو ، پیوند تو

تنها پناهم 

به سرگردانی موجم

به تشویش شب دریا

سکوت صخره و سنگم

نشسته بر لب دریا

کنارم باش ، حیاتم بخش

تنها تر از رنج هبوطم

ویران تر زجر سقوطم

برگیر از این زمین افتاده ات را

آیینه ای افتاده بر خاک

تصویری از یک روح غمناک

مشکن دگر دلدار من

دلداده ات را

غزال خسته ی صحرا

پلنگ زخمی کوهم

اسیر حیرتی گنگم

میان برفی انبوهم

قرارم باش ، نجاتم بخش






نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 17:41 توسط عاطفه| |

بگذر ز من

بگذر ز من ای آشنا

چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو

 چون دیگران با سرگذشتم

می خواهم عشقت در دل بمیرد

می خواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد

هر عشقی می میرد

خاموشی میگرد

عشق تو نمی میرد 

باور کن بعد از تو دیگری در قلبم 

جایت را نمی گیرد 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 17:15 توسط عاطفه| |

شیدایی


هنوز عادت به تنهایی ندارم

باید هر جوریه طاقت بیارم

اسیرم بین عشق و بخیالی

چه دنیای غریبی بی تو دارم

میترسم توی تنهایی بمیرم

کمک کن تا دوباره جون بگیرم

یه وقتهایی به من نزدیکتر شو

دارم حس میکنم از دست میرم

نمیترسی ببینی برای دیدن تو یه روز از درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه تو دستهای تو آرامش بگیرم

 بگو سهم من از تو چی بوده غیر از این غم

کیو دارم به جز تنهایی امشب

میخوام امشب بیفته به پای تو  غرورم

نمیتونم ببینم از تو دورم

دارم تاوان دل تنگیمو میدم کنار تو به آرامش رسیدم

بیا دنیامو زیبا کن دوباره خدایا از تو زیباتر ندیدم

نمیترسی ببینی برای دیدن تو یه روز از درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه تو دستهای تو ارامش بگیرم

 بگو سهم من از تو چی بوده غیر از این غم

کیو دارم به جز تنهایی امشب

میخوام امشب بیفته به پای تو  غرورم

نمیتونم ببینم از تو دورم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 19:39 توسط عاطفه| |

آخرین تلاش

این آخرین تلاشمه واسه بدست  آوردنت

باور کن این قلب رو نرو ، این التماس آخره

چقدر میخوای تو بشکنی غرور این شکسته رو

هر چی میخوای بگی بگو اما نگو بهم برو

این دلو عاشقش نکن اگه منو دوست نداری

راحت بگو اگه میخوای قلب منو جا بذاری

دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد

می ترسم از دستم بری کاری ازم بر نمیاد

مرگ دلم پای توئه اگه ازش گذر کنی

لب تر کنی رفیقتم کافیه با ما سر کنی

این دلو عاشقش نکن اگه منو دوست نداری

راحت بگو اگه میخوای قلب منو جا بذاری

دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد

می ترسم از دستم بری کاری ازم بر نمیاد






نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 20:9 توسط عاطفه| |

Design By : Mihantheme